فقط اومدم داستان زنگ چهارم امروز رو بنویسم. میدونم چند وقته خیلی کم و غیرمفید مطلب میذارم. الان 12 تا مطلب یادداشت کردم که بذارم روی سایت ولی وقت هایی که حال و حوصله دارم باید به درس و زبان و ... برسم. موضوعات این مطالب هم کاملا متفاوت هست از بحث "علوم انسانی" گرفته تا "نقدی بر کتاب منِ او" تا "بحثی در مورد علت گناه کردن" تا "تهران هفته گذشته" تا "روزنوشت های مفصلی از روز های صدرا". ان.شاء.الله این آخر هفته فرصتی برای جبران باشه.
حالا داستان امروز ما!
امروز بعد از نماز آقای مدیر مدرسه کمی صحبت کردن که نتیجه اش این شد که چند دقیقه کوتاه استراحت ما بعد از نماز پرید و ما هم بعد از نماز مستقیم رفتیم سر کلاس. رفتیم سر کلاس، یکی از دوستان (جعفر) در رو باز کرد خیلی عادی که بریم تو دیدیم بــــــــــــــــله استاد اومده سر کلاس و ما رو راه نمیده. میگه دیر اومدین! بابا پدرت خوب مادرت خوب الان نماز تموم شد. دیدیم که نه! اینم بگم پنج نفر بودیم.
یه پرانتز باز کنم:(این استاد عزیز درس های جامعه شناسی و جغرافی و این تیپ دروس رو تدریس میکنه. از قضا به دلایلی که به پارسال برمیگرده یه جورایی شوخی های جدی با این جعفر ما داره. خــــیلی سخت و دقیق ازش میپرسه و نمره های ضایع بهش میده، برگه های امتحانیش رو مو به مو و دقیق صحیح میکنه و...! جعفر هم خـــــــــــــیلی حساسه رو اینجور مسائل. میشینه دقیق خط به خط کتاب رو با ریز عدد ها و ... میخونه! ببینید ترکیب این دو تا چی میشه!)
خلاصه ما رو راه نداد، ما هم که درس نخونده بودیم از یه طرف خوشحال بودیم که نمیریم سر کلاس که بپرسه از یه طرف میترسیدیم از درس عقب بمونیم یا اینکه صفر بذاره. رفتیم نامه گرفتیم از دفتر که راهمون بده باز راه نداد! گفت وایسید صداتون میکنم. ما هم گفتیم به درک! باید منت بکشیم؟ دلتم بخواد بیایم سر کلاس! رفتیم نشستیم توی کتابخونه (کتابخونه رو به روی کلاس ماست)، یه 20 دقیقه ای نشسته بودیم که فرستاد دنبالمون، رفتیم در کلاس گفت همون بیرون وایسید فقط گوش کنید. حتی به جعفر اجازه نداد بره مدادش رو برداره که یادداشت بنویسه! من هم تو گوش بچه ها گفتیم که همینجا چهار زانو میشینیم. نیم دایره جلوی در کلاس چهار زانو نشستیم، کفش ها رو هم در آوردیم گذاشتیم جلومون و زل زدیم به استاد! چند دقیقه ای بودیم که سومی های عزیز از کلاس خارج شدن، ما هم به رومون نیاوردیم تا رفتن همه شون. دقایقی بعد آقای مدیر هم اومد یه سری زد به ما! فقط نگاه کرد و رفت. در همین حدود بود که جعفر یه سوال پرسید، گفت چرا سوال پرسیدی و ... و زارت در کلاس رو بست! ما هم کم نیاوردیم صندلی آوردیم نشستیم صاف پشت در. جعفر هم خم شد، سرش رو چسبوند زیر در کلاس که بتونه یادداشت برداره! خلاصه همینجوری بودیم تا 5 دقیقه آخر زنگ. تو چند دقیقه ای هم که نبودیم کلی سوال داد و نمونه سوال کنکوری نوشت و فعالیت حل کرد و...، بعد که رفتیم تو دیدیم تخته رو پاک کرده، به بچه ها گفته هیچ کس حق نداره به اینها کتاب بده! ما هم بیخیال شدیم تا اینکه زنگ خورد و رفتیم پایین پیش آقای تابش (مشاور سوم و پیش که از قطب های مدیریتی که قبلا بحثش رو کردم هم هست، ولی انصافا استاد ماهیه. پارسال هم درس اخلاقی داشت که الان حسرتش رو میخوریم.) باهاش صحبت کردیم، جعفر هم داغ کرده بود حسابی. آخرش گفت که این اصلا بنده خدا میخواست یه کم شما ها رو اذیت کنه، همین!
واقعا هم همین!
پایان!؟
پ.ن: نظر بدید!
پ.ن: منتظر مطالبی که گفتم باشید.
نمیدونم چجوری بنویسم اتفاقاتی که رو برام میوفته خصوصا مدرسه که امسال از ابتدا پرحاشیه بوده بالاخره درس ها تخصصی و خــــــیلی شیرین تر شدن،بالاخره دیگه اولی نیستیم و یه کاره ای هستیم تو مدرسه و ... که همه اینها باعث شده مدرسه خـــیلی جذاب تر و حادثه خیز تر بشه. ولی حیف که نمیدونم چه جوری بنویسم! مسئولیت سایت کامپیوتر مدرسه، تاریخ تحلیلی اسلام، استاد جدید مبادی و مفردات و کلاس های زبان (ربطی به مدرسه نداره!) و موضوعات مهم تری مثل «برتری علوم انسانی بر دیگر علوم» توی ذهنم هست که نمیدونم چجوری بیان کنم، به نتیجه که رسیدم میذارم.
شما هم لطف کنید راهنمایی کنید تا زودتر به نتیجه برسم!
پ.ن: نظر اون دوست به قول خودش "دلســوز" تو پست قبلی خیلی فکرم رو مشغول کرده، خصوصا که میترسم از همون آشناهایی باشه که در جواب طرف گفتم خطاب به اونا مینویسم! فقط امیدوارم اونی که فکر میکنم نباشه! لطف کنید شما هم نظرتون رو راجع به پست هایی مثل پست قبلی بیان کنید!
پ.ن: آقای "جناب ما" فکر کنید من شما رو نمیشناسم، خواهشا منو از نظراتتون محروم نکنید! (کاملا جدی میگم. از گذاشتن «!» هم منظور خاصی ندارم!)
پس از قضیه تعویض گوشی به صورت تقریبا موقتی و ... که در پست "ماجرای «تماس عجیب»" میتونید کاملش رو بخونید، ما هم یه چند ماهی 5800 رو داشتیم و استفاده میکردیم تا اینکه تصمیم گرفتیم طبق پیشنهاد های واصله (!) گوشی 5800 رو بفرستم برای صاحب واقعیش (و اون رو از مصیبت گوشی غیر لمسی پس از عادت کردن به گوشی لمسی برهانیم!) و برم یه گوشی ویندوز موبایل دار بخرم. این کار چند تا وجه داشت: 1. اون بنده خدا راحت میشد! 2. من از سیمبین که تهش رو درآورده بودم واقعا و ازش خسته شده بودم به ویندوز موبایل که یه دنیای جدید و حرفه ای تر بود نقل مکان میکردم!
خلاصه با هزار بدبختی گوشی 5800 رو فرستادیم و 6220 رو تحویل گرفتیم. اینم بگم بر اساسا قانون "هرکه فیلم خواهد جور هندوستان کشد!" تقریبا یه ماهی رو با یه گوشی موتورولای عتیقه و چند روزی رو با 6220 سر کردم. در این مدت هم حسابی به بررسی گزینه های مختلف موجود که مطابق با محدوده قیمتی مورد نظر بود پرداختم. تا اینکه روز چهارشنبه هفته گذشته (1388/8/27) رفتم به مرکز گوشی فروشی های قم و یه دستگاه گوشی خریدم!
حالا گوشی چیه؟
سونی اریکسون اکسپریا X1
این گوشی فعلا تنها گوشی ویندوز موبایل دار سونی اریکسون هست که در واقع ساخت HTC هست و فقط برند سونی اریکسون رو یدک میکشه. این رو میشه از ورودی هدفون 3.5 میلیمتری و پورت شارژرش که در بین همه سونی اریکسون ها تک هست، فهمید! و همچنین از توضیحات روی جعبه گوشی!
یه کم از امکانات گوشی بگم:
1. صفحه نمایش 3.0 اینچی که میتونم بگم صد در صد از 5800 با اون همه ادعا خیلی باکیفیت تره.
2. CPU: QualComm 528Mhz و Rom: 512Mb و Ram: 256Mb به اضافه چیپست گرافیکی ATI با 128 رم اختصاصی گرافیک!
3. یه کیبرد کامل هم به صورت کشویی از بغلش در میاد!
4. بدنه فلزی (به قول Review ها: Brushed Metal)
5. یه چیزهایی هم پشتش هست فکر کنم دوربین 3.2 مگاپیکسلی با فلش و فوکوس خوکار/لمسی باشه!
بقیه رو هم میتونید بگردید ببینید!
تصویر (اینم بگم که توی واقعیت خیلی خوشگلتره):

ـــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن1: الان داشتم ویندوز جدید میریختم تو گوشیم وقت نداشتم اسمایلی بذارم! شاید بعدا.
پ.ن2: مطالب ناب و مفید زیادی تو ذهنم هست که به زودی مینویسم!
سلام
امروز روز اول مهر بود و .... (مقدمه کلیشه ای که در همه وبلاگ ها موجوده، میتونید مراجعه کنید!
)
تغییرات صدرا در سال جدید!
اول از همه تغییر ساعت مدرسه (به لطف ترم های تابستانه پربار!!!) که تعطیلی مدرسه از ساعت 4 به 2:20 تغییر کرده و برنامه ناهار تعطیل شده.
همون اول صبح که اومدم پس از سلام و احوال پرسی و ... (
) یکی از بچه منو برد و این تغییر رو نشونم داد اونم چی بود؟ اضافه شدن یه در جدید به مدرسه بود که خدا میدونه هدف چیه! یه در اضافه کردن از پشت مدرسه به نمازخونه (
)!
معاون جدید هم داشتیم امروز. این دبیرستان ما به 1*4 نفر مدیر و همه کاره داره که هر کدوم نظرات کاملا متفاوتی نسبت به دیگری دارن! وضعیت پشت صحنه دفتر اینجوریه :
به همین علت هیچ معاونی نتونسته بیشتر از 1 سال دووم بیاره. معاون پارسال ما که تهرانی بود و خیلی هم باحال بود هم گذاشت رفت!![]()
تغییر بعدی شلوغ شدن مدرسه ما که تا پارسال فقط سه کلاس بودیم امسال چهار کلاسه شدیم و برای اولین بار همه کلاس های مدرسه فعال هستن!
اساتید (حفظهم الله تعالی
)
مدرسه ما تو هرچی کم داشته باشه تو استاد و دبیرکم نمیاره! از روحانی مذهبی(
) داریم تا جوون ژیگول که سه تیغ کرده میاد سر کلاس (
)
امروز 4 تا کلاس داشتیم که همه رو براتون مینویسم:
اول با استاد تیموری کلاس مکالمه زبان داشتیم که تو قم حسابی کلاس های آیلتس و تافلش معروفه و قیافه و لهجه اش با آمریکایی ها مو نمیزنه!
فارسی رو هم با لهجه نیویورکی صحبت میکنه! بنده خداست خواست کتاب InterChange Intro رو درس بده، یکی از قطب های غیر رسمی مدیریتی به دلیل اینکه بانوان کتاب بدون چادر نقاشی شده بودند، بهش گیر داد! (![]()
![]()
![]()
![]()
)
زنگ بعدی با استاد صیاف که ایشون و برادرانشون در زمینه قرائت و تجوید تخصصی قرآن در استان قم و کشور معروف هستند! پارسال با ما تجوید داشت امسال هم تجوید هم دین و زندگی داره. آخر نظمه خداییش! هرچی میخواد بگه مرتب نوشته تو کاغذ دسته بندی شده داره!
تو کلاس هم عمرا وقت کم نمیاره! همه کارهاش رو تا سر لحظه زنگ تمام و کمال انجام میده! شوخی و خنده هم سر کلاسش به موقعش به راهه!
زنگ سوم درس شیرین جامعه شناسی با دبیر مخصوصش! پارسال هم باهاش مطالعات داشتیم، کلاس های تقریبا خشک (
) درس دادن عینا متن کتاب با مثال های کتاب از حفظ. پرسش شفاهی کتبی عملی با دقت! خدا بهمون رحم کنه! (
)
.... در این فاصله نماز با حضور امام جماعت باحال مدرسه...
زنگ چهارم با استاد جلالی که روحانی هستند و مشاور اول و دوم (
) و یکی از قطب های غیر رسمی ولی قدرتمند مدیریت! متاسفانه امسال درس اخلاق استاد تابش نژاد رو از دست دادیم و اخلاقمون با آقای جلالی افتاد. البته خداییش امروز کلاسش بد نبود ولی امان از تئوری های تربیتی و مشاوره ایشون!(
)
بچه ها
تغییر خاصی که نداشتیم به جز اضافه شدن 4 تا جدید و غیبت یکی از بچه ها که حسابی طرفدار م.م بود و سبز! بچه ها به شوخی میگفتن جنازه اش تو کهریزک پیدا شده!(
)
اولی ها هم خیلی بامزه هستن. (
) کلیشون از مدرسه ابتدایی توحید هستن (که منم بودم!) همه جور هم دارن از بچه های ژیگولی و سوسول تا غول های عظیم الجثه! (
)
ما که بوی جدیدی احساس نمیکنیم، چون بوش هنوز تو دماغمونه! چون تا یک هفته قبل از ماه مبارک، تو کلاس و مدرسه بودیم! چون به لطف مشاورین توانمند و متفکر داشتیم وقتمون رو توی مدرسه و کلاس هایی که نه استاد میفهمید مشغول چه کاریه نه ما، تلف میکردیم! 
![]()
اما الان کشته مرده اینم که فردا بشه(
)، برم مدرسه با دوستام باشم (هم کلاسی ها و بچه های پیش (دانشگاهی)). از جو فوق العاده مدرسه لذت ببرم، جوی معنوی ولی نه افراطی و خشک و جوی دوستانه و جذاب که یکی از دوستان که توی یه دبیرستان دیگه است، از رابطه من و پیشی ها (پیش دانشگاهی) یا من و کادر مدرسه فک مبارکش به زمین کشیده میشه! ![]()
![]()
![]()
![]()
هنوز از بقایای ترم تابستانه، یه پروژه ناتمام آمار و مدلسازی مونده که باید برای فردا کاملش کنم و ببرم بیرون پرینت بگیرم. (پرینتر خرابه!
)
پ.ن:این پست رو صرفا به دلیل جو اول مهری که توی وبلاگ های دیگه دیدم، نوشتم! احتمالا فردا یه گزارش از روز اول خواهم نوشت.
پ.ن: به امید خدا از آثار سرعتمند شدن (ADSL) این باشه که توی وبلاگم اسمایلی بذارم!![]()
پ.ن:
! آخه چرا؟
چرا میاید، بدون نظر گذاشتن در میرید؟
سلام
امروز همونطور که میدونید روز قدس بود که بعضی ها اسمش رو بدون اجازه امام (رحمته الله علیه) عوض کردن گذاشتن روز ایران! ما هم طبق معمول با دوستان قرار گذاشتیم تا از خودمون تجــــلی حضور درکنیم! نکاتی توجهم رو جلب کرد که توجه شما رو بهش جلب میکنم! (ژست مجری اخبار):
آرامش مطــــلق
برخلاف پیش بینی ها هیچ خبری نبود و راهپیمایی در نهایت آرامش و صلح و صفا و حضور
آحاد امت شهید پرور (!) برگزار شد.
شعار
امروز قم از خودش کلی تکنولوژی درکرده بود سیستم شعار کلا یکپارچه بود، کل مسیر
خودرو های ثابت با بلندگو گذاشته بودن، یه نفر اول مسیر شعار میداد صدا تا آخر
مسیر منتشر میشد! قبلا هر کدوم از ماشین ها برای خودش یه سازی میزد، ملت نمیدونستن
به کدوم برقصن!
حالا من نمیدونم کدوم آدم .... این آقا رو برای شعار دادن انتخاب کرده بود، مردک
عفت کلامش رو خونه جا گذاشته بود، اولش کهع کلی ضایع بازی درآورد، تو میکروفون میگفت
اصغر آقا روشنش کن! نمیدونست همه قم دارن صداشو میشنون! بعد یه سری شعار از خودش
درآورد بدین ترتیب:
آقای شعارچی: رهبر میگه ملت: مرگ بر آمریکا
آقای شعارچی: ملت میگه ملت: مرگ بر آمریکا
آقای شعارچی: امت میگه ملت: مرگ بر آمریکا
آقای شعارچی: دانشجو میگه ملت: مرگ بر آمریکا
آقای شعارچی: روحانی میگه ملت: مرگ بر آمریکا
آقای شعارچی: شماهم بگین ملت: مرگ بر آمریکا
آقای شعارچی: بلند بگین ملت: مرگ بر آمریکا
و الی آخر + شعار های تکراری که همش بهش واقفین!
البته ما دیدیم یه شعار جدید هم از خودشون در آوردن: هم غزه هم لبنان ... جانم
فدای ایران! همه میدونیم این شعار برگفته شده از شعار مخالفین هست که گفته بودن در
روز ایران همه یکپارچه : نه غزه نه لبنان ... جانم فدای ایران!
بعدش اومد گفت یه چیزی بگم بخندین: دشمن های نظام و رسانه های بیگانه این شعار رو
در آوردن: نه غزه نه لبنان ... جانم فدای ایران! بعدش شروع کرد از غربی ترین غربی
ها (آمریکا) اومد تا اروپا (انگلیس، آلمان) همه رو به فحش کشیـــد. از جمله الفاظی
که ایشون به کار بردن به همین سه مورد بسنده میکنم: بوزینه، نکبت، بی شعور!
حالا این جناب احمق نمیفهمه کجا داره این حرف ها رو میزنه، اینجا قمه، به قول بعضی
ها از مهم ترین مراکز تصمیم گیری های سیاسیه! نمیفهمه این فحش دادن چه تبعاتی
داره! نمیفهمه، نفهمه!
نکته دیگه اینکه یه نفر شعار مرگ بر اسراییل نداد!
خارجی ها
خارجی ها شامل هندی ها،آفریقایی ها و ... به سبک خودشون راهپیمایی میکردن، یه چیزی
بین پایکوبی، رقص، آواز و ...!
عرب ها هم پرچ های حزب الله رو در دست داشتن و به عربی تند تند شعار میدادن!
بعد از راهپیمایی رفتیم حرم، آقای لاریجانی داشت صحبت میکرد، رفتیم وضو گرفتیم نشستیم تو صحن زیر آفتاب. یه 20 دقیقه نشستیم، دیدیم دووم نمیاریم تا صحبت های آقای لاریجانی تموم بشه و خطبه ها خونده بشه، بلند کردیم رفتیم خونه ما نشستیم چهار نفری به جون ایکس باکس! تا نزدیک افطار چهارتایی بازی کردیم! (به لطف دسته های جدید که از اهواز خریدم!)
اول پست مایکروسافت ایکس باکس 360 رو بخونید، بعد این رو:
امروز به تشویق یکی از دوستان مجازی که در انجمن های P30World باهاش آشنا شدم،با ایکس.باکس آنلاین شدم (اتصال به شبکه مجازی LIVE) و اکانت جدید ساختم تا یه ماه دیگه رایگان از این نعمت بهره مند بشم و رفتم تو بازی! (قبلا با دیال آپ وصل شده بودم و یه ماه حروم کرده بودم! ولی بازی نمیتونستم بکنم!) نمیدونم چه جور توصیف کنم، این احساس رو که داری با 11 نفر دیگه بازی میکنه که تو سراسر دنیا پراکنده هستن، از امریکا تا همین کشور خودمون ایران! (دو ماه دیگه احتمالا یه 50.000 تومن خرج یه اکانت دیگه میشه!)
اولش که از شدت هول بودن همینجوری چرخ میزدم و مورد اصابت گلوله قرار میگرفتم بعد یادم افتاد توی جعبه دستگاه یه گوشی ضد نویز نمیدونم چی چیه خفن هست مخصوص آنلاین، رفتم آوردمش بعد دوباره شروع کردم به بازی کردن ولی این بار توی گوشی فحش خارجی میشنیدم! یه بار هم HI دادم یارو یه چیزی پروند! البته بعد بهتر شد بازیم! آره خلاصه خیلی جالب بود دلم نیومد اینجا ننویسم البته میدونم شاید این هیجان زدگی من برای خیلی ها بی معنی باشه ولی اونی که بازی کرده باشه میدونه!
بعدا نوشت:
پس از تلاش های مکرر چند نفر ایرانی باحال تو لایو پیدا کردم، دو تاشون هم قمی
هستن! با هم بازی میکنیم، Voice Mail
میفرستم، فارسی حرف میزنیم تو چت لایو و ... خلاصه کلی با هم حال میکنیم! جای شما
خالی.
![]()
![]()

به نظرتون ارزش جون من و شما با یه اروپایی یا آمریکایی یکیه؟ به نظر من، نه! الان به چند مورد اشاره میکنم:
ایران: انتخاب محدود به سایپا و ایران خودرو که تکنولوژی سال ها پیش دنیا رو کپی برداری می کنند و به قیمت گزاف به ملت قالب می کنند! پژو را به قیمت 12 میلیون تحویل من و شما میدهند که سوار شویم و مطمئن نباشیم که دقایقی بعد هم راحت در خودریمان نشسته ایم یا در آتشیم و در حال جزغاله شدن! جواب ایرانخودرو چیست جز تف مالی و تکذیب؟ چون زورش می آید پژوهایش را جمع کند! مردم هم بمیرند، به درک! مگر میتوانند غیر از محصولات متنوع ایران خودرو چیزی بخرند!
حرف ماشین خارجی را هم که نزن، تعرفه 200درصد، بنزین با قیمت 4 برابر، پلاک گذاری با اما و اگر، چرا؟ چون اگر تعرفه معقول بود، کسی به جای تویوتا کمری 6 میلیونی سوار پراید 8 میلیونی نمیشد و قطعا نوبت به سمند ملی و پژو هم نمیرسید! بنزین هم ندارند، چون هر کس ماشین خارجی سوار شد، مرفه بی درد است! باید مالیات و عوارض این را بدهد که ماشین مطمئن سوار میشود و آسوده تر است!
... خیلی مثال های واضحتر و روشنتر دیگه تو ذهنم هست که بهتره نگم!
اونوقت میگن چرا ملت فرار میکنند از کشور! چرا مغز ها در میرن! و فرار مغز ها رو میندازن تقصیر دولت استکباری! اگر مغزی در ایران فرصت رشد داشته باشه، میره خارج؟
پ.ن: لعنت! اگه اینقدر آدم احساس تحت نظر بودن و ترس از .... نداشت، خیلی حرف ها رو میزد! این پست من با حرف های توی ذهنم حداقل سه برابر این جای کار داشت ولی افسوس...!
امروزه به لطف صدا و سیما و خیلی مسائل دیگه، خیلی ها خصوصا کسانی که جنگ رو ندیدند، تصاویر اشتباهی از جنگ در ذهنشون شکل گرفته، مثلا جبهه 8 سال دفاع مقدس رو مثل مسجد تصور میکنند که همه در سکوت شب مشغول راز و نیاز هستند، صبح هم که شد، چهار تا بچه بسیجی از جان گذشته، میزنند به خط و الله اکبر گویان، دشمن کافر بعثی رو له و لورده میکنند و مرز رو شونصد متر جلوتر میبرند! یکی هم یه ترکش ظریف میخوره بهش، دوستاش جمع میشن، کنارش نیم ساعت با حال خراب وصیت میکنه، بعد شهید میشه، یکی هم یه تیر کلت، میخوره تو پاش و مجروح بر میگرده!
ای کاش جنگ اینجور بود ولی نیست! تو جنگ صحبت اینه که جونتون رو گذاشتی کف دستت! هر لحظه زیر آتش هستی، خمپاره میخوره تو قیافه بغل دستیت و تکه پاره میشه، ممکنه توی سرت خودت هم بخوره، دشمن هم مثل هویج وای نمی ایسته تا بیای اون رو نابود کنی، اون هم تا پای جون وای می ایسته! جنگ یعنی بی سرپرست شدن زن و بچه ها، تکه پاره شدن نزدیک ترین افراد بهت، جنگ یعنی هر لحظه ممکنه بری روی هوا و ...!
چرا این هارو اینجا نوشتم، خودمم نمیدونم (مثل بعضی از مطالب دیگر وبلاگم) شاید این از تصویرسازی های غلطی هست و آگاهانه یا ناآگاهانه توی جامعه اتفاق میوفته و منو عذاب میده!
پس از مدت های زیادی در کف بودن و پس از پیگیری های فراوان، هویت اصلی شما، کشف گردید، آقا رحــ... رو... معروف به امـــین! اگه خواستید میتونید بپرسید تا بهتون بگم از کجا لو رفتید!
پ.ن: خوانندگان بی اطلاع وبلاگ، میتونید به نظرات پست های گذشته مراجعه کنید!
گاهی اوقات یه نماز چقدر میتونه به آدم انرژی، امید و حــــس بده! یه نماز واقعا باتوجه! یه نمازی که سعی کنی، ذکرها رو با توجه به معنی شون بر لبت جاری کنی و لذت ببری! یه نمازی که دوست نداشته باشی، تموم بشه! یه نمازی که بعدش بری سجده و اشک بریزی!
شاید برای خیلی از ما نـــماز یه پروسه تکراری شده باشه، جزء روزمرگی ما، مثل خوردن و خوابیدن، نمازی که شاید ساده از کنارش بگذریم و خیلی جزء عبادت های درست و حسابی، حسابش نکنیم ولی این اشتباهه، تکراری شدن نماز اشتباهه، اشتباهی که خیلی از ما، شاید با اینکه میدونیم، دچارش میشیم!
پ.ن:این مطلب داغ داغه و جزء اون مطالبی که گفتم تو ذهنم هست، نیست!
ما هم ADSL دار شدیم! ان.شا.الله از این به بعد بیشتر و بهتر آپ خواهم کرد!
همه ما، یه مقدار انگلیسی رو بلدیم، یا کلاس رو رفتیم، یا از هر راه دیگه، بالاخره سرمون میشه، ولی خیلی کم پیش میاد که لازم باشه انگلیسی «مکالمه» کنیم. امشب اولین باری بود، که واقعا انگلیسی صحبت کردم، غیر از مکالمه های تصنعی و حفظ شده کلاس! خیلی کوتاه بود، چند کلمه، اونم با اپراتور هتل در شهری در ایرلند جنوبی! طرف گوشی رو برداشت یه چیزی بلغور کرد، نفهمیدم چی گفت! همینجوری همه تلفظ و ... رو گذاشتم کنار، انگلیسی با لهجه شیرین اهالی «قم وگاس» بهش گفتم که میخوام با اتاق 208 صحبت کنم، اونم دوباره یه چیزی بغلور کرد و بعد از چند ثانیه، بابام گوشی رو برداشت! شاید خیلی کوتاه و ساده بود، ولی به عنوان اولین مکالمه واقعی انگیلسی جالب بود!
سلام
«مقدمه»
این سفرنامه، شرح سفر کوتاه من به تهران، به همراه پسرعمه قمی (مهدی) هست. در واقع
میتونم بگم اولین سفر مجردی، غیر از اردو ها. شاید به خاطر مجردی بودن برنامه بود
که دقت زیادی داشتم، به همه چی، اطرافم و دارم مینویسم. جهت اطلاع بگم که مهدی
دانشجوی ترم اول هست.
«پایه گذاری برنامه»
پیرو پست "طهران" من به شدت دنبال بودم از آخرین روز تابستان برای رفتن
به تهران (مجتمع پایتخت و جمهوری) استفاده کنم. چون فردا جمعه است و تهران عملا
تعطیل، بعدش هم ماه مبارک رمضان و سال تحصیلی و ...! خلاصه sms زدم به مهدی که فردا میخوام برم
تهران و دنبال پایه میگردم، اونم قبول کرد و برنامه ok شد.
«قم به تهران»
صبح ساعت 8 قرار گذاشته بودیم که طبق معمول، صبحانه خورده نخورده ساعت 8:07 دقیقه
رسیدم سر قرار توی حرم، زیارتی کردیم و رفتیم میدان 72 تن (ته قم! که ملت سوار
میشن برای جاهای دیگه) راحت سوار اتوبوس شدیم و جای خوبی گرفتیم و نشستیم و منتظر
شدیم و راه افتادیم و پذیرایی شدیم و پول دادیم و حرف زدیم و آهنگ گوش دادیم
(مجاز، کنترل شده!) و رسیدم و حدود ده و نیم ترمینال جنوب پیاده شدیم!
«مترو»
مترو جای جالبیه! شاید در نگاه سطحی فرقی با اتوبوس نداشته باشه ولی جو غالبش خیلی
متفاوته چون میبینی که یه بچه تهرانی داره با یه پاکستانی که برای کار اومده تهران
حرف میزنه و ازش راجع به وضعش در تهران میپرسه، زبونش کشورش چیه و ... میبینی که
یه جوان جاشو به یه مرد میانسال میده که کفش اسپرت پوشیده و عینک دودی Raiban ـش رو به یقه تی-شرتش آویزون کرده و
دو تا کیسه پر دارو دستشه و خیلی راحت سر صحبت رو با هم باز میکنند و مثل بقیه آدم
های این زمونه(!) بحث سیاسی میکنند!
این یه بعد قضیه، بعد دیگه بعد فنی متروست! ایستگاه هایی که اضافه شده و توهیچ
نقشه ای نیست! خطوطی که اضافه شده و حتی توی مترو های همون خط جدید الاحداث هم
نقشه ای ازش نمی بینی! و باید با استفاده از سامانه "حدس و گمان" به
مقصد برسی! ایستگاه هایی که افتتاح شدن ولی یه خرده زود، چون نیمه ساخته است! چون
آخر خط به معنای واقعی آخر خطه! چون اگه قطار بیاد یه خرده جلوتر از جایگاه صاف
رفته تو دیوار! مترویی که بین ایستگاه ها متوقف میشه! مترویی که چراغ هاش یکدفعه
به طور کلی خاموش میشن و کمی بعد دوباره روشن و حتی این اتفاق برای ایستگاه هم
میوفته! مترویی که صداهایی عجیب غریب میده و به تبع اون تکان های ناگهانی، انگار
ریل ها رو بد چیده باشند! اینجا پایتخته ایرانه، نماد ایرانه، به قولی"اینجا
تهرانه یعنی شهری که..."
«مجتمع کامپیوتر پایتخت»
حدود 11 که از ایستگاه متروی میرداماد پیاده شدیم، با پرس و جو فهمیدیم که راهش کم
نیست و سواره به انتهای بلوار میرداماد رفتیم و مجتمع کامپیوتر پایتخت، قلب لپ تاپ
ایران و میشه گفت جایی که باید نهایت تکنولوژی تهران و طبیعتا ایران رو توش جتسجو
کنی. مهدی خیلی تعجب کرده بود، انتظار جای بسیار با کلاس تری رو داشت ولی چه میشه
کرد!؟ "اینجا تهرانه یعنی شهری که..." یه کمی گشتیم، صحبت کردیم، قیمت گرفتیم،
یه مجموعه نرم افزار خریدیم و اومدیم بیرون، حدود دوازده و نیم بود.
«جمهوری»
از آقا پلیس مهربون پرسیدیم که چطور بریم
جمهوری، اونم راهنمایی کرد. مهدی هم زنگ زد از دوستش آدرس رو پرسید و پس از مطابقت
سوار مترو شدیم! نزدیک ترین ایستگاه یعنی سعدی پیاده شدیم و با استفاده از نقشه
موبایل فهمیدیم که راه زیادی هست تا تقاطع حافظ ولی چه میشد کرد، پیاده راه
افتادیم، اوایل راه بودیم که اذان گفتن، مهدی گفت : «اونجای تابلوی مسجد هست، بریم
نماز» و رفتیم...اما چه مسجدی؟ کوچکتر از یک اتاق دوازده متری، البته دو طبقه! به طوریکه
در هر طبقه 10 نفر نمی توانند نماز بخوانند، نماز میخوانیم و اینبار به سمت قلب
موبایل ایران پیاده روی خود را شروع می کنیم!
وضع پاساژ علاالدین بسیار فاجعه بار تر از پایتخت است، بسیار بی کلاستر، در هم و
بر هم تر و البته شلوغتر! آنجا هم زیاد نمی مانیم،می رویم و سری به پاساژ های
اطراف میزنیم. مهدی به نقشه گوشی اش نگاهی میکند و میگوید که برویم "پارک
شهر" میگویم نهار را همینجا بخوریم، میگوید از آنجا میگریم! آب طالبی رو به
بدن میزنیم و دوباره پیاده روی را به مقصدی جدید شروع میکنیم. اینبار قضیه بیشتر
طول میکشد! حدود 3 به پارک شهر میرسیم، خسته و کوفته با پاهایی دردناک!
«پارک شهر»
پارک شهر، جایی است که شاید برای تهرانی ها پارک به حساب نیاید ولی از نظر ما،
پارک به تمام معنا بود، تمام درختان پارک های قم، یک سوم درختان این پارک هم
نمیشود! با وسعتی زیاد، سبز و شاداب و چمن هایی که باغبانی از ورود شما به آنها
جلوگیری نمیکند ("اینجا
تهرانه یعنی شهری که...") ولی
بدون اغذیه ای! طبیعتا فهمیدن اینکه در پارک به این بزرگی نمیشود ناهار خرید،
مستلزم تحقیق زیادی بود(!) که این تحقیقات هم با پیاده روی فراوان همراه است! از
پارک خارج شدیم...
«غذا، نیاز طبیعی انسان ها»
بیخیال پارک شدیم گفتیم برویم کرج (!) ناهار بخوریم، برگردیم، مهدی خیلی تعریف کرج
را میداد اما به دلیل ضیغ وقت بیخیال شدیم ... گفتیم از همان اطراف غذا بگیریم ولی
نتیجه آن شد که پس از پرسیدن و چند نفر و چند بار تغییر مسیر و سه بار گز کردن یه
ضلع پارک (!) تصمیم گرفتیم به مناطق شمالی تر برویم، پس سوار یه ون شده و به طرف
بالای ولی عصر حرکت کردیم، رفتیم و رفتیم تا "های برگر" و
"هایدا"
جلوی چشممان ظاهر شد و پیاده شدیم، به
سراغ های برگر رفتیم، جای خیلی تاپی نبود ولی ساعت 4 بعد از ظهر جای بهتری گیرمان
نمی آمد. پیتزایی زدیم و دلستری از تمشک (!) که جدید بود یا حداقل در قم یافت نشده
بود! ("اینجا
تهرانه یعنی شهری که...") پیاده
تا میدان انقلاب آمدیم و وارد ساختمان نیمه کاره ایستگاه مترو شدیم، با کلی علافی
و خط عوض کردن و دور خوردن که به علت نبود حتی یک نقشه کامل در این ایستگاه تازه
تاسیس بود(!) بالاخره به ترمینال جنوب رسیدیم! ("اینجا
تهرانه یعنی شهری که...")
«ترمینال جنوب و مراجعت»
وارد ترمینال شدیم و گشتیم به دنبال اتوبوس Scania که مهدی تعریف های زیادی از آنها
کرده بود، ولی برای قم هیچ اسکانیایی پیدا نکردیم! سوار یک اتوبوس شدیم که جا
نداشت ولی شوفر به اصرار میخواست ما را جا کند! با خواهش تمنا از زیر دستش در
رفتیم! به سراغ بعدی رفتیم که مشخص شد با راننده دیگری سر نوبت و صف و ... دعوا
دارد و قضیه خیلی جدی است! رفتیم به سراغ بعدی که تازه آمده بود و داشت پیاده
میکرد، پیاده کرد و در را بست! بعد از اینکه خوب ملت رو که جلوی در منتظر بودند
علاف کرد زیر آفتاب، در عقب را باز کرد! همه رفتند سمت در عقب، ما هم! شلوغ بود،
راننده دید که شلوغ است، در جلو را باز کرد! سر همین قضیه نزدیک بود دعوایی سر
بگیرد! خلاصه ما هم به تنها جای خالی، یعنی آخرین صندلی های عقب، رفتیم و تا قم
بین خواب و بیداری سر کردیم!
اتوبوس هم که میخواست بنزین بزند و یواش هم میرفت، تقریبا 2 ساعته ما را رساند،
حدود 7! سوار ونی شدیم و تا حرم آمدیم، خداحافظی کردیم و به خانه رفتیم!
دیشب یه برنامه تلویزیونی خیلی کوتاه بود، یه بنده خدایی رو کاغذ طراحی میکرد و یکی هم پس زمینه اش حرف میزد، موضوعش «پول» بود. به نظر من مضخرف محض بود!
مجری میگفت: "بشر باور نمیکرد این کلمه کوچیک سه حرفی ..."
من میگم: "کلمه پول مهم نیست، خود پول مهم هست، چه بهش بگن پول چه بگن Money! (اگه امیرخانی اینجا بود میگفت پول ما چون سه حرفیه کم ارزشه، ولی پول آمریکا چون پنج حرفیه پایه اقتصاد دنیا و مهم ترین ارز شده!)
مجری میگفت: "پول اون چیزیه که همه انسان ها به دنبالش هستند و باعث بسیاری از جنگ ها و تبدیل عشق ها به نفرت ها شده!"
من میگم: "این ربطی به ذات پول نداره، مربوط به امکاناتی هست که پول در اختیار آدم میذاره! کسی خود پول رو نمیخواد، کسی کشته مرده عکس آدم کچل بیریخت روی دلار نیست، کسی عاشق طراحی و رنگ بندی پنج هزار تومنی نمیشه! پول وسیله است برای ...! این سه تا نقطه مهمه، پول وقتی معنای قدرت گرفت، مهم شد، وقتی معنای آسایش گرفت، مهم شد و باعث جنگ و باعث مبدل شدن عشق ها به نفرت ها!
سر پول جنگ هست، چون قدرت میاره و انسان قدرت طلبه! پس رنگ و قیافه پول نیست که باعث جنگ و ... میشه و اونو خواستنی میکنه،بلکه وسیله قرار گرفتن برای قدرت طلبی و دیگر غرایز انسانه که باعث شده سر پول جنگ بشه! حالا هی بگیم همه چی تقصیر پوله و ...!
نتیجه: این انداختن تقصیر گردن پول هم از خصایص نوع آدمیزاده که همیشه سعی داره، گناه و تقصیر رو به دیگری واگذار کنه!
نتیجه مهم تر: تلویزیون مضخرف زیاد میگه!
من رانندگی رو خیلی دوست دارم! به نظرم کار جالبی هست...به آدم احساس قدرت میده! اولین باری که رانندگی کردم 11 سالم بود، با 141 پلاک نشده توی پیست دانشگاه مفید...البته پیست که نمیشه گفت ولی یه محوطه بزرگ که یه جاده پهن داره(سرعت و کورس گذاشتن)، یه جاده باریک(مهارت و کنترل)، یه سربالایی خفن(نیم کلاچ) و ... به نظر من بهترین جا برای آموزش رانندگی و کار های جالب تری مثل کورس گذاشتن با دوستان هست! و حالا سه سال انتظار تا داشتن گواهینامه...!

پ.ن: چرا اینها رو اینجا نوشتم، خودمم نمیدونم!
هوس کردم برم تهران، جمهموری، پایتخت و ...، تــــــــهــــــران! نمیدونم چرا! دوست دارم برم تهران، خرید کنم(حتی یه چیز خیلی جزیی)،بگردم،طبق برنامه خودم،زیاد، صبح تا بعد از ظهر ولی ...!؟
-!پایان!-
داشتم آمار وبلاگ رو بررسی میکردم که دیدم یه بنده خدایی از سایت ERMIA.IR لینک شده به وبلاگ من! بررسی کردم دیدم سایت کتاب بیوتن رضا امیر خانی پست «آلبالا لیل والا!» رو با این عنوان نقل قول کرده "رضا امیر خانی :آنچه در وب درباره بیوتن نوشته اند"
همین ... فعلا!
پ.ن: نمینویسم چون نمیدونم چی بنویسم، شاید هم احساس میکنم چیز هایی که توی ذهنمه جذابیتی برای کسی نداره، پس نمی نویسمشون! چند روزه زندگیم تکراری شده، دارم سعی میکنم از این وضع درش بیام. شاید بعد از اعصاب خوردی های مختلف هفته آخر مدرسه طبیعی باشه!
پ.ن:امسال احتمالا نصف ماه رمضان رو اهواز باشم!
دلم گرفته، فکر میکنم چون چند وقته یه مجلس روضه نرفتم، چند وقته دیگه برنامه های هیات مدرسه رو نداریم، چند وقته گریه نکردم!
به قول آبجی خانم: «این بغض گریه تا نکنم وا نمیشود ... اسباب گریه هم که مهیا نمیشود!»
چقدر از وقت ما بیهوده تلف میشه؟
پای وبگردی های الکی و بیهوده...پای ور رفتن با گوشی...پای خوندن کتاب های بی فایده ... پای دیدن فیلم های بیهوده...پای SMS بازی های بی فایده...و خیلی چیز های دیگه!
از اون طرف چقدر آدم زورش میاد 2 دقیقه بعد از نماز بشینه روی سجاده و ...، چقدر آدم زورش میاد که 10 دقیقه حرف حساب گوش کنه، 15 دقیقه کتاب مفید مطالعه کنه، 20 دقیقه فکر کنه و...!
امام علی (علیه السلام): «ثانیه ها چون ابر در گذرند، آنها را دریابید!»
تذکر مهم: اول پست قبل رو بخونید بعد این پست رو.
همون طور که گفتم رفتیم اهواز البته هدف کلی سفر با هدف شخصی من خیلی متفاوت بودم، خانواده برای عروسی دختر خاله من میرفتن اهواز، ولی من کارهایی داشتم و میخواستم کسانی رو ببینم. (چه مرموز!).
من یه پسرخاله دارم اهواز که تقریبا همسن منه و اون هم یه پسرعمه داره (محمدرضا) که تهران زندگی تازه کنکور داده(!) حالا مهم اینه که توی سفر اهواز بیشتر من و سجاد (پسرعمه قمی) با پسرخاله و محمد رضا با هم بودیم و این یعنی تقابل دیدگاه ها، تقابل دیدگاه من و سجاد که قم هستیم با محمدرضا که تهرانه! و پسرخاله هم تقریبا نطری همسو با ما داشت، شب بعد از عروسی تا نماز صبح توی کوچه (برای اینکه مزاحم خواب ملت نشیم) بحث کردیم، منشا این بحث دیدن یه کلیپ بود که یه بنده خدایی تو تلویزیون میاد و یه حرف های به نظر من چرتی راجع به آزادی میزنه! بحث ما از مباحث ظاهری و جزیی شروع شد و تا مباحث عمقی و اعتقادی کشیده شد و حتی روز های بعد هم ادامه داشت ولی افسوس ...!
اونقدر که باید میدونستم نمیدوستم، پایه های فکریم شاید در حد نگه داشتن خودم خوب باشه ولی نمیتونم کسی رو قانع کنم... من که توی قم -مرکز تشیع- زندگی میکنم و هدف دین هست و مثلا توی دبیرستان معارف درس میخونم و ... باید اینقدر ضعیف باشم در برابر شبهه های دیگران!؟ محمد رضا یه قربانی بود به نظر من که چون منبع مناسبی در اختیار نداره نمیتونه شبهه هایی که میاد رو پاسخ بده و دچار تزلزل در اعتقاداتش میشه! آیا من اگه اطلاعاتم کافی بود، نمی تونستم اونو کمی جذب دین کنم؟
مجموع این مسایل باعث شد که «بدانم که نمیدانم!»
این پست مال دو هفته پیشه، وقت نکردم بنویسم!
رفیق شفیق و خسته دل از اهواز اومدن قم، و این سفر اون ها موجب شد که من دو تا پسرعمه ای که توی قم دارم، هم جمع بشیم و خلاصه پنج نفری با هم باشیم! چهارشب با هم بودیم، شب اول خونه یکی از پسر عمه های قمی که پدر و مادرش هم خونه نبودن! تا حدود 3 بیدار بودیم و خوش میگذروندیم، شب بعد خونه اون یکی پسر عمه قمی، که صبحش هم من مدرسه کلاس داشتم، اتفاقا اون شب نخوابیدیم و تا ساعت 7 صبح بیدار بودیم! فقط از ساعت هفت و ربع تا یه ربع به هشت خوابیدم و خمار خمار کلاس ها رو گذروندم! این شب، شب خیلی خوبی بود، هم بسیار خوش گذشت هم کلی با خسته دل حرف زدیم و من از تجربیاتش استفاده کردم! علاوه بر اون یه بحث هایی هم درگرفت! شب بعد خونه ما بودیم (میشد شب مبعث) و چون خسته بودیم ساعت 2 خوابیدیم! شب بعد دوباره خونه ما بودیم ولی چشمتون روز بد نبینه، روز بعد کلاس داشتم، و کلی تکلیف: 1. خلاصه کردن داستان انگلیسی و ارایه در کلاس 2. پروژه آمار 3. امتحان جغرافی 2 (!) که به کمک پسرعمه های قمی خصوصا سجاد انجامشون دادیم و بعد از نماز خوابیدیم! صبحش هم بعد از مدرسه والدین اومدن دنبالم و رفتیم اهواز که در این سفر سجاد هم همراه ما بود!
خلاصه اینکه خیلی خوش گذشت، خیلی رابطه ها برقرار شد، خیلی رابطه ها محکمتر شد، خیلی چیز ها یاد گرفتم، و مقدمه ای شد برای اینکه بدانم ک هیچ چیز نمیدانم!
...(ادامه در پست بعد)...
پ.ن: وبلاگ رفیق شفیق و خسته دل توی لینک ها موجوده!
من دیشب رسیدم خونه (قبلش اهواز بودیم)، الان (ساعت 11 و 30 صبح) اومدم وبلاگ خودم، دیدم یه قالب افتضاح بی ربط ناجور مضخرف ... لود شد ... از تعجب داشتم پس میوفتادم ... سریع قالب قبلی رو جایگزین کردم ... پسورد رو عوض کردم ... فقط خواستم معذرت خواهی کنم و بگم که من اون قالب ضایع رو نذاشته بودم!
سلام
روز پدر،شب (!) رفته بودیم حرم، وسط زیارت نامه بودیم ... یا عمة ولی الله ... که دلینگ دلینگ (البته گوشی سایلنت بود ها!) یکی از دوستان تماس گرفت که گوشیت رو میفروشی؟ و این شروع ماجرای ما بود!! روز قبل از پدر به همراه آبجی خانم رفته بودیم تا برای آقای داماد خانواده که تقریبا جدیدا پدر شده، یک گوشی بخریم،یک گوشی لمسی خریدیم...منم کشته مرده گوشی لمسی...! حسابی دلم آب افتاد ... خصوصا که گوشی قیمت خیلی بالایی نداشت، البته ارزون هم نبود، ولی من خویشتنداری پیشه نمودم(!) و حسابی به خودم نهیب زدم که بابا چه خبرته؟ مگه چند وقته این گوشی رو داری؟ و ... تا دلم رو آروم کنم. تا اینکه :«روز پدر،شب (!) یکی از دوستان تماس گرفت که گوشیت رو میفروشی؟» و دلم گفت: حالا وقتشه! ... با طرف صحبت کردم و گفتم که احتمالا آره و بعدا بهش خبر نهایی رو میدم ... خلاصه با خانواده مطرح کردم و از طرف خانواده هم پشتیبانی طرح رو گرفتم و به مشتری OK دادم. و افتادم به تحقیق کردن که با حداقل هزینه چه گوشی هایی میتونم بگیرم و این صحبت ها! همه قرار مدار ها رو گذاشته بودیم که مشتری زنگ زد گفت: ما یه گوشی نو گرفتیم! منم پیش خودم گفتم: زرشک طلایی! ... دیگه من وارد جزییات نمیشم ... چند روزی به همین منوال گذشت و من فکری در این رابطه نداشتم که بکنم، ولی بعدش فکر های مختلفی به ذهنم رسید و دنبال چند تاشون رفتم و تقریبا داشتم به در بسته میخوردم که یکی از اون فکر ها گرفت! فکر چی بود: خریدن گوشی «آقای داماد بزرگ» (عنوان بهتری به ذهنم نمیرسه!) ... ایشون پس از اینکه گوشی I-MATE شون در راه نجات دمپایی از توی آبشار نیاسر، در اثر خفگی مرد یه نوکیا 5800 گرفتند ولی خب به دلایلی از جمله اینکه گوشی قبلیشون ویندوز موبایل داشت ولی 5800 اینطور نبود و تقریبا میشه گفت کند تر بود و ... ازش راضی نبودند! خلاصه بگم: من گوشیم رو فرستادم اهواز، ایشون هم گوشیشون رو فرستادم قم، تمام ...! الان هم دارم با 5800 حال میکنم و از همین الان دارم دلم رو در بند می کنم که دیگه حالا حالا ها خبری از گوشی جدید نیست!
لطفا، خواهشا، نصایحتون رو در زمینه اینکه چقدر تند تند گوشی عوض میکنی و نیفتی تو خط گوشی بازی و مگه چقدر گوشی قبلی رو نگه داشتی و این جور موارد روانه بخش نظرات نکنید! خودم همه رو میدونم!
تصویر اینترنتی:


